گفتم آهن دلی کنم چندی...
دلم برایت تنگ شده بود...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم تیر 1393 توسط سورنا |
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 توسط سورنا |
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1392 توسط سورنا |
 

باغبان در باغ بود و باغ را آتش زدند

 باغ را در پیش چشم لاله ها آتش زدند

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آذر 1391 توسط سورنا |
 

این بار گستاخانه فریاد خواهم کشید
دوستت دارم!
بی ترس رسوایی!
بی آبروی_ عشق به این عالم فانی می ارزد!
لحظه ای عاشق باش، زندگی می گذرد در تب و تاب همین شیدایی ما.
لبخند بزن!


 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 توسط سورنا |

 موقع اعدام و پوست كندن عمادالدین نسیمی، يكي از مفتيان (فتوا دهندگان) حاضر مي‌گويد: «اين شخص آنچنان پليد و ملعون است كه اگر خونش به نقطه‌اي از بدن يك نفر مسلمان آلوده گردد بايد آن قسمت را بريد و دور انداخت. در اين هنگام ناگهان قطره‌اي از خون نسيمي روي انگشت مفتي مي‌جهد. حاضرين مي‌گويند طبق فتواي خودت بايد انگشت خود را ببريد. آن مرد دستپاچه شده مي‌گويد: «من اين حرف را به عنوان مثال گفتم و مقصودم اين نبود كه واقعاً بايد اين كار كرده شود. نسيمي كه با آن حال زار و دردناك ناظر جريان بود به زبان مادري خود تركي اين بيت را مي‌خواند:

زاهدين بير بارماقين كسسن دؤنر حقدن گئچر

گؤر بـو مسكين عاشقي سرپـا سويالار آغلامـاز

 

يعني اگر يك انگشت زاهد را ببرند از راه و روش خود برمي‌گردد و حق را انكار مي‌كند ببين كه اين عاشق مسكين را سر تا پا پوست مي‌كنند و نمي‌گريد.

نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام تیر 1391 توسط سورنا |

 

می خورکه شیخ وزاهد ومفتی ومحتسب

چون نیـک بنــگری همه تزویر می کنند

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم تیر 1391 توسط سورنا |
 

کارمان به جایی رسیده که طوری باید دلتنگ شویم که به کسی برنخورد !

 

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم تیر 1391 توسط سورنا |
 

خنـده و گریه عشـاق زجائی دگـر است

می سرایم بشب و وقت سحـر می مویم

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه نهم تیر 1391 توسط سورنا |
 

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

این جــهان بــــی من مبـــاش و آن جــهان بـــــی من مرو

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم خرداد 1391 توسط سورنا |
 

یک جمعه تو گریه کن که ما برگردیم...

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 توسط سورنا |
 

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف

که در شیشه بماند اربعینی

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 توسط سورنا |
 

تشابه نوای العجل با نامه کوفیان آواره کرده مارا...

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم آذر 1390 توسط سورنا |
 

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

دردل دوست به هر حیله رهی باید کرد

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 توسط سورنا |
لامارتین:

تورا دوست دارم ،بدون آنکه علتش را بدانم. محبتی که علت داشته باشد،یا احترام است یا ریا

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 توسط سورنا |
 

دل کندن اگر آسان بود فرهاد بجای بیستون دل می کند...

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 توسط سورنا |
 

گرگ ها را هم ، برادرهای یوسف می خورند!

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم شهریور 1390 توسط سورنا |
 
مادرم ميگفت:

دوستانت را ببين
همه به جايي رسيده اند
نميدانست
منتظر نشسته ام
تا به تو برسم...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 توسط سورنا |
ساده می خواهم بگویم:

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم مرداد 1390 توسط سورنا |
دیده را وقف تو کردم که تماشا کنمت....

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم تیر 1390 توسط سورنا |


ازبس سکوت کرده ام دیگریادم رفته چگونه باید حرف زد...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم خرداد 1390 توسط سورنا |
یارت شوم یارت شوم ،هرچند آزارم کنی

نازت کشم نازت کشم،گر در جهان خوارم کنی

برمن پسندی گرمنم ،دل را نسازم غرق غم

باشد شفابخش دلم، کزعشق بیمارم کنی

گر رانی ام از کوی خود، ورباز خوانی سوی خود

با قهر و مهرت خوش دلم ، کز عشق بیمارم کنی

من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی

من عاشق دلداده ام ،بهر بلا آماده ام

یار من دلداده شو، تا با بلا یارم کنی

ماراچو کردی امتحان، ناچار گردی مهربان

رحم آخر ای آرام جان ،بر این دل زارم کنی

گرحال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی

کامم دهی کامم دهی، الطاف بسیارم کنی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 توسط سورنا |

یا رب مرا یاری بده، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم
از بوسه‌های آتشین، وز خنده‌های دلنشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه‌ای، چابک‌تر از پروانه‌ای
رقصم بر بیگانه‌ای، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم

                                                 (سیمین بهبهانی )

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 توسط سورنا |
هر که را نیست سر دادن سر برگردد ...



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 توسط سورنا |

ایش دونوب لیلی دوشوب چوللره مجنون سراغیندا

شیرین الده تئشه،داغ پارچالییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا



روزگاره برگشته ؛ لیلی در پی مجنون آواره گشته

شیرین تیشه بر دست گرفته وکوه می کند اما فرهاد نشسته بر دنج خانه


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 توسط سورنا |

آنک ضمیر دانه را علت میوه می‌کند

راز دل درخت را بر سر دار می‌کشد

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 توسط سورنا |

یادمان باشد هیج جا اینقدر شلوغ نیست که نتوانیم با خدا خلوت کنیم......

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 توسط سورنا |

تو را زبس دوست دارم می خواهم در چشمانت اشک باشم تا همیشه همراهت بمانم...

نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم اسفند 1389 توسط سورنا |

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 توسط سورنا |
گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود


گاهی برای خنده دلم تنگ میشود گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 توسط سورنا |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

شارژ ایرانسل

دانلود